تبليغاتX
آدم های ساکت
همه آدم هاي دنيا

  اين نوشته را يك بار با اسمي غير از "هادي" نوشتم اما بعد به خاطر برخي فشارها، كج فهمي ها و ... پشيمان شدم و نوشته را حذف كردم حال اما همان نوشته را دوباره مي آورم  اما با اسم "هادي"!

هادي شايد يك دوست، همكار، فاميل، يك آشنا يا يك غريبه باشد. مهم نيست كه هادي "چه هست" و "كه هست" مهم اين است كه "هادي هست". ...

سلام هادي جان! اميدوارم زبان فارسي را فراموش نكرده باشي البته تا جايي كه يادم هست، زبان انگليسي را هم چندان خوب نمي دانستي و به زور يك چيزهايي سرهم مي كردي. با اين حال چند جمله انگليسي هم مي نويسم كه اگر فارسي را نمي داني، حداقل به انگليسي حال و احوالت را جويا شوم: "هاي هادي! هاو آر يو؟ ور يو نو؟ آيم اين ايران؛ ريپابليك اسلاميك آف ايران!... سن هارا؟! حالين واردو؟ ياخچي سن؟! ساغلاسن!!"

زياد فكر نكن و به مغزت فشار نياور كه بفهمي منظور من چيست و جمله ها و حرف هاي من چه ارتباطي به هم دارد؟ چون اصولا اينجا و در خانه كوچكي كه ما زندگي مي كنيم، هيچ ارتباط منطقي بين اتفاقات، رويدادها، حرف ها و حتي خود  اشخاص وجود ندارد.

البته من تا حدي هم قصد دارم "رد گم كنم" تا كسي متوجه نشود كه بالاخره تو "فارسي زبان هستي يا ترك زبان يا انگليسي زبان!" و اينكه "در تركيه هستي يا انگلستان و يا ايران؟!"

مي پرسي چرا؟! چون الان كه اين نامه را براي تو مي نويسم، به جز "خدا" افراد ديگري هم هستند كه در اين خانه كوچك "مرا چك مي كنند" و بر اعمال و رفتار و گفتارم نظارت دارند.

حتما نمي داني كه اينجا حتي اگر آدم در دستشويي هم باشد و حتي اگر خدا هم استثنائا اينجا (wc) بی خيال آدم شود و ملائكه را از كنترل انسان برحذر بدارد اما وقتي ما از دستشويي خارج شويم آمار همه چيز و همه كارهاي مان در جايي ثبت و ضبط مي شود و بعدا متهم به اين مي شويم كه مثلا در ساعت بيست و دو كه فلان مقام بالاي خانه در حال سخنراني بوده، ما به جاي تاييد سخنان وي، در wc مشغول كار ديگري بوديم و به حرف ها و هيكل او ...!!!!!

راستي هادي جان! تو و اقوام و دوستانت، آنجا در ساعت بيست و دو چه كار مي كنيد؟ اينجا و در خانه كوچك و محقرمان، ما ساعت شش صبح از خواب بيدار مي شويم و مثل خر تا ساعت بيست و دو شب براي "آدم هاي گاو" كار مي كنيم و در تمام شبانه روز سگ ها برايمان  پارس مي كنند و مدام حواسشان هست كه ما  از "راه راست" خارج نشويم. البته اينجا در خانه ما راه راست زياد است. به تعداد تمام سگ ها، راه راست هست و ما بايد يكي از همان راه ها را برويم؛ راه هايي كه به جاي خاصي ختم نمي شود و در آخر شايد به يك تكه استخوان برسيم؛ استخوان پوسيده خودمان!

حتما كنجكاو شده اي كه خانه كوچك ما چطور است و چرا ما از آن ناراحتيم.

خانه ما ديگر فرسوده شده است. "سي سال ساخت" است. هر روز كه مي گذرد دستي به نماي بيرونش مي كشيم تا دلمان خوش باشد كه ظاهرش زيباست. يك پيكان قراضه مدل پنجاه و شش يا هفت هم جلوي در خانه پارك است كه نمي دانيم با آن چه كار كنيم.

 هر از گاهي كه اعضاي خانواده از خانه بيرون مي رويم، يكي از ما به دلايل نامعلومي جان مي دهد. قبلا بيشتر بوديم و الان يازده نفريم.

يك نكته جالب ديگر اينكه اينجا دكترها و پزشك هاي معالج، علاقه شديدي به بيماران خود دارند. مثلا وقتي اعضاي خانواده ما از خانه خارج مي شوند و بلايي بر سرشان مي آيد و به بيمارستان منتقل مي شوند و همانجا مي ميرند، پزشك معالج آنها نيز حداكثر تا يك هفته بعد جان مي دهد و يا اگر نتواند جان بدهد، خودكشي مي كند.

راستي هادي جان! حالت چطور است؟ اميدوارم خوب باشي و اگر احوال ما را جويا هستي، ملال ها زياد است و دوري تو هم يكي از همان ملال هاست.

خدانگهدار

امضا

 

فرستنده: كوير وحشت، مهدي

گيرنده: شكوفه ها، باران، برسد به دست هادي!  

ملاحظات:

*منظورم از كار كردن براي "آدم هاي گاو" شخص يا اشخاص خاصي نبود. ضمنا منظورم "محل كار خودم" نيست. لطفا فراتر از اين معاني كوچك بينديشيد!! و زيرآب مرا پيش مديران محل كارم نزنيد!!!

*سگ ها همان ابزارهاي نظارتي، زيرآب زن، فضول،  جانماز آب كش و گاه خشن هستند كه مدام انسان را چك مي كنند و ...

*خيلي دلمان برايت تنگ شده است هادي!

*يادم هست كه وقتي مي رفتي گفته بودم كه: "چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي///// به شكوفه ها، به باران برسان سلام ما را"

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:42 | لینک  | 

 

داستان اين يادداشت با زندگي خيلي ها بي ارتباط نيست اما نمی دانم چه قدر به زندگی شخصی من ربط دارد!

اين روزها همه مي گويند: "حواست كجاست؟" و من هرچه فكر مي كنم يادم نمي آيد كه حواسم را كجا جا گذاشتم.

حواسم شايد در زمستان ۱۰ سال قبل روي نيمكت چوبي پاركي جا ماند كه با دختري روي آن نشسته بوديم و از آن بالا (!) كلاغ هاي سياهي را كه روي شاخه هاي برف گرفته درختان نشسته بودند تماشا مي كرديم و آدم هايي را مي ديديم كه از شدت سرما حاضر نبودند روي نيمكت هاي چوبي سرد و يخ زده پارك بنشينند؛ نيمكتي كه روي گوشه اي از آن با كليد خانه قديمي مان حك كرده بودم: "۱=۱+۱"

حواسم انگار لابلاي همان برف ها، روي نيمكت، بالاي شاخه ها و كنار كلاغ ها جا ماند. شايد حواسم همراه با بخار دهان دختري كه كنارم بود، در هواي سرد زمستان دود شد، بخار شد، به هوا رفت و  قاطي ابرها شد. پس حواسم شايد اين روزها همراه با ابرها مي بارد و روي سر خانمي مي چكد كه همراه با همسر و پسر خردسالش روي نيمكت چوبي و سرد پارك نشسته است و لابلاي غارغار كلاغ ها به اين فكر مي كند كه "يك بعلاوه يك، چند مي شود؟!"

و من اكنون در نبود حواسم در اين انديشه ام كه ۱۰ سال قبل چه قدر رياضي ام ضعيف بود، چه انسان بي فرهنگي بودم كه روي نيمكت را با كليد خط خطي كردم و آدم بي انضباطي بودم كه حواسم را جايي همان اطراف جا گذاشتم.

با اين حال شايد اصلا حواسم جاي ديگري مانده باشد. حواسم را شايد  پاييز دو سال قبل وقتي قلك سفالي دخترم را شكستم تا با پول اندك آن براي خودم كاپشني بخرم لابلاي ذرات قلك پودر شده جا گذاشتم و حواس شكسته و پودر شده من شايد دوباره تبديل به كاسه اي سفالي شده و مقابل مردي ميانسال قرار دارد كه روبروي ورودي يك پارك قديمي روي برگ هاي خزان ديده  نشسته است و عابران، سكه هاي اضافي جيبشان را در كاسه او مي ريزند و من كه هرازگاهي به پارك مي روم، مرد ميانسال را مي بينم و از او مي پرسم: "ببخشيد آقا! شما امروز سه تا عابر اين طرف ها نديدي؟ يك خانم جوان، يك آقا و پسر خردسالشان را؟!" و بي آنكه او جوابي بدهد ادامه مي دهم: "كاسه را مي فروشي؟ بوي سفالش آشناست!"

نمي دانم! شايد باز هم اشتباه مي كنم. حواسم را احتمالا چند هفته پيش وقتي اجاره برج اول پاييز را به صاحبخانه مي دادم لابلاي اسكناس ها جا گذاشتم. و تلويزيون چه خبر قشنگ و خوبي مي خواند از قول وزير خانه خراب مسكن: "طبقات پايين جامعه را صاحبخانه مي كنيم." و من در طبقه هشتم ساختمان ۱۰ طبقه  در اين انديشه بودم كه اينجا چه قدر بالاست و من با پايين چه قدر فاصله دارم. با خودم گفتم: آقاي وزير! تا به پاييني ها رسيدگي كني، شهرداري سه طبقه آخر اين مجتمع را خراب كرده چون مجوز ساخت نداشته است.

بعضي وقت ها همسرم كنار پنجره مي ايستد و مي پرسد: "راستي چرا اين بالا را اجاره كردي؟" و من مي گويم: "به خاطر منظره روبرو! خيلي قشنگ است مگر نه؟!" و او مي گويد: "اينجا كه به جز صداي كلاغ ها صدايي نمي آيد!"

و دخترم با دست كوچكش به روبرو اشاره مي كند و مي گويد: "بابا! من يه دوست دارم كه وقتي با مامان ميرم پارك، با دوستم روي اون نيمكت ميشينم. راستي بابا! اون جا يه چيزي نوشته كه مامان ميگه اشتباهه."

و همسرم مي گويد: "آره دخترم! اشتباهه! يك بعلاوه يك ميشه دو، نه يك!"

باز هم نمي دانم! حواسم شايد سالها پيش با پيرمرد و پيرزني كه دوستشان داشتم خاك شد. حواسم شايد پيش دوستي در همدان، رفيقي در اصفهان، پدر و مادري در قم، زن مهرباني در كرمانشاه، پسري در تبريز و دختري در شيراز جا مانده است. شايد حواسم صبح ها كه از خانه بيرون مي آيم در چشم هاي نگران همسرم و فرزندم جا مي ماند وقتي كه هميشه مي گويم "دوستتان دارم". حواسم احتمالا روي صندلي همكارم جا مي ماند كه به رغم سن بالايش هميشه براي من از روي صندلي اش برمي خيزد. حواسم شايد در كفش هاي مردي كه به سفر مي رفت لابلاي قدم هايش جا ماند و من هميشه جرات نكردم كه بگويم دوستش دارم. حواسم شايد پيش كسي جا ماند كه به او عادت كرده ام و به بودنش دل بسته ام و من هميشه شرم داشتم و دارم كه...: از دست من و حواسي كه ندارم!

 

ملاحظات:

تقديم به تمام آنهايي كه دوستشان دارم. به همه آدم ها!

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 9:29 | لینک  | 

 

 

با آرزوي تحقق عدالت علوي

 اصولا آن كسي كه "بيت المال" را ساخت، قطعا فكر بزرگ و بي حد اندازه اي داشته و البته احتمالا جيب او هم به اندازه فكرش بوده است!!

تحقيقات مسئولان و مديران ايراني در سه دهه اخير نشان داده است كه بيت المال يك معماي بيست سوالي نيست بلكه مشخصا "خوردني" است، "داخل جيب" جا مي شود، "جامد و مايع" نيست بلكه حالتي شبيه "گاز" دارد كه مي تواند ناگهان محو شود و البته گازش خودي ها را نمي گيرد.

همچنين بررسي هاي مديران ايراني در ۳۰ سال گذشته ثابت كرده است كه خوردن بيت المال نه تنها براي سلامتي ضرر ندارد بلكه اگر به صورت مداوم و هميشگي باشد تاثير بسزايي در افزايش هيكل، كلفتي گردن و ديگر نقاط بدن دارد.

 بيت المال در ايران يكي از ابداعات شخصي به نام "نظام بي نثر" است كه اين آقا واقعا با اين ابداع، بركات زيادي را نصيب مديران ايراني در هر سطح و درجه اي كرده است كه انشاءالله خدا ايشان را بيامرزد و اگر زنده است انشاءالله خداوند در آينده ايشان را بيامرزاند!!

"نظام بي نثر" در كتاب خاطرات خود به درخواست عقيل، برادر نابيناي امام علي (ع)  از حضرت اشاره مي كند كه خواسته بود از بيت المال مبلغي و كالايي به او بدهد و حضرت علي پس از درخواست برادر خود، ميله آهني داغي را به دست او نزديك كرد.

آقاي نظام بي نثر پس از ذكر اين روايت، به بيان خاطره اي از خود مي پردازد و اين چنين مي نويسد: "روزي شيخ اكبر پيش من آمد و در حالي كه فرزندان و خواهران و برادرانش را به همراه داشت از من خواست كه رمز گاوصندق هاي بيت المال را به او بدهم. من هم يك ميله آهني داغ را كه از قبل آماده كرده بودم به او دادم و گفتم: اگر از امروز به بعد كسي غير از تو و نورچشمي هاي ما به اين بيت المال نزديك شد اين ميله آهني داغ را تا ته در آستينش فرو كن تا از اين به بعد نگاه چپ به بيت ما   نكند. (در برخي نسخ "بيت المال" آمده) (معلوم نيست كه منظور نظام بي نثر از اكبر كيست چون گويا در آن زمان اكبرها زياد بودند!)

برخي دانشمندان ديني ايران هم درباره بيت المال نظراتي داده و كتب و رسالاتي نوشته اند كه در برخي از آنها آمده است: "اگر مسئول و مديري بيت المال را خورد و شك كرد كه آيا خورده است يا نه، مي تواند يك بار ديگر بخورد تا خيالش راحت شود. اگر بار دوم هم شك كرد مي تواند سومين بار هم بخورد اما اگر سه باره شك كرد چون اين فرد "كثيرالشك" است و زياد شك مي كند بهتر اين است كه به شك خود اعتنا نكند و هرچه مي خواهد بخورد."

همچنين دانشمندان در رسالات خود با اشاره به ممنوعيت مصرف بيت المال براي مردم عادي مي نويسند: "اگر يك فرد عادي بيت المال را نخورده باشد اما شك كرده باشد كه خورده است يا نه، بايد دهانش را سه مرتبه با خاك و يا سنگ بشويد. البته ما مي دانيم و مطمئنيم كه اين فرد عادي از بيت المال نخورده است چرا كه اصولا طوري برنامه ريزي شده است كه دستش به اين بيت نرسد اما به هر حال چون شك كرده است بايد متنبه شود تا ديگر از اين شكيات و خيالات واهي نكند."

 

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:13 | لینک  | 

 

اندر احوالات شيخ محمود آمده است كه او شبي با فرياد از خواب برخاست و  دستور همي داد كه خوابگذار  اعظم  بر بالين وي حاضر شود تا تعبيري بر خواب او كند. (در برخي نسخه ها به جاي اعظم، "اكرم" آمده و واژه "خوابگذار" نيز حذف شده است.)

شيخ محمود به خوابگذار گفت: " در خواب همي ديدم كه زير درختي خفته بودم كه ناگهان سه برگ سبز كه هر يك را چند كيلو وزن بود روي من همي افتاد. يك برگ سبز روي چشم، يكي روي قلب و ديگري بين دو ران!" ("بين دو ران" در نسخه محمودي آمده اما نسخه هاي ديگر تعابير بدتري آورده اند.)

خوابگذار در جواب همي گفت: "خواب شيخ محمود را تعبير اين است: برگ سبز اول تيري است كه شيخنا ميرحسين به چشم تو فرو كند. برگ سبز دوم خنجري است كه شيخ مهدي از اهالي مادايكلو (نام قديم خرم آباد) بر قلبت فرو كند و اما تعبير برگ سبز سوم اين است كه شيخ اكبر از اهالي اناس (نام قديم رفسنجان) تو را چوب در آستين و بدتر از آن (!) فرو كند." (در نسخه اكبري به جاي آستين تعبير ديگري ذكر شده.)

شيخ محمود از اين همه مصيبت سبز آشفته گشت و گفت: "راه فرار از اين تعابير چيست؟"

خوابگذار گفت: "هيچ داستان اسفنديار رويين تن شنيدستي؟ كه چون سيمرغ، او را در آب فرو همي برد و درآورد بدان علت كه اسفنديار پلك هايش را فرو همي بست و آب به چشم هايش نرسيد، سال ها بعد، اين راز فاش همي گشت و عدو (دشمن) چشم اسفنديار را نشانه رفت و او را از پاي همي درآورد."

خوابگذار ادامه داد: "حال، تو را نيز وقتي درون صندوق راي گذاشته و درمي آورند، راي به چشم و قلب و بين دو رانت نمي رسد و چون اين چنين شود، بايد در جست وجوي كسي باشي كه او را نام، اسفنديار باشد كه بر طريق و مشا و مشي تو گام همي بردارد، ليكن سعي كن كه بي آنكه او بداند، شب هنگام كه وي در خواب باشد سه برگ سبز در آب بجوشان و چند قطره در حلقش بريز. چون اينچنين كني اسفنديار همه جا پيش مرگ تو خواهد بود و از آن پس اسفنديار را خصلتي ايجاد شود كه همواره -به قول آيندگان- "گاف همي رد كند" و "سوتي همي دهد" و چون او خطا كند، عيب تو پوشيده ماند چرا كه او را خاصيتي است كه تيرهاي بدخواهان تو به سوي او كمانه شود و به چشم و قلب و بدتر از آنش فرو رود و اين چنين است كه تو از بلاياي سبز در امان ماني."

منبع:

مناظرات محمودي

 

ملاحظات:

در كتاب خاطرات "نظام بي نثر" ايراداتي به اين نوشته وارد شده و بخش هايي از آن همچون "از صندوق درآمدن" را در جهت تضعيف پايه هاي حكومت محمودي دانسته اند و در جواب آن به كتاب "اعترافات اصلاحيون" ارجاع داده اند. 

 

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:53 | لینک  | 




(اين نوشته جزو يادداشت هاي سابق من است. تصورم مي كنم كه قلم رواني ندارد.)

مهدي جابري

«هر جا كه پا مي گذاري، يكي از اينها را مي بيني كه پا ندارد، اما خودش و بچه هايش با سهميه آنجا را پر كرده اند و جايي براي بقيه نيست! دست ندارند، اما همه چيز دست آنهاست!»


    و راننده در آينه نگاهي به من كرد و گفت: «هرچه نداشته باشند، اما دل دارند. ضمناً آن وقتي كه آنها رفتند و دست و پاهايشان را دودستي به خاطر من و تو دادند، ما و نورچشمي ها و آقازاده ها همان موقع در غياب آنها همه چيز را دستمان گرفتيم و اين «بي پاها» و «بي دست ها» وقتي برگشتند، ديدند هزار پاها و هزار دستاني مثل من و تو و از ما بهترون هيچ جايي براي آنها و بچه هايشان نگذاشته اند. »


    حرفش را قطع كردم و گفتم: «اين حرف هاي شما يعني چه؟ خانه ما در همين خيابان داخل كوچه بيست و دوم است. يك همسايه 50 درصدي داريم كه همه مي گويند يك زانتياي مجاني به او داده اند و دخترش هم با سهميه 100 درصدي وارد بهترين دانشگاه شده! مردم اين چيزها را مي فهمند آقا!»


    صحبتم به اينجا كه رسيد، ماشين خود به خود خاموش شد و ما سه تا مسافر پياده شديم تا آن را هل بدهيم. چند متر هل داديم تا ماشين روشن شد. به راننده گفتم: «تا كي مي خواهي با اين پيكان قراضه مدل 57 مسافركشي كني. هرچند من و تو از همان اول هم شانس نداشتيم. خيلي ها همان سالي كه اين پيكان توليد شد، در عوض يك پا و دست، بهترين امكانات را گرفتند و حالامن و تو بايد «هي بدويم» و هرچه هم اين پيكان فرسوده زندگي را هل بدهيم، به هيچ جا نرسيم.»


    راننده آينه را با دستش پائين تر آورد، به چشم هايم زل زد و گفت: «آن آقاي جانبازي كه مي گويي در كوچه بيست و دوم همسايه شما است، بارها و بارها سوار همين پيكان شده، اما به قيافه اش نمي خورد كه اهل اين حرف ها باشد. اگر زانتيا داشت كه سوار پيكان من نمي شد. ضمنا من و تو اگر وضع اقتصادي و معيشتي خوبي نداريم، علت را بايد در جاي ديگري بجوييم. شايد اگر شهدا زنده بودند و از اين جانبازها كاري برمي آمد، عليه شرايط فعلي كشور هم قيام مي كردند و همه چيز را دوباره تغيير مي دادند.»


    مسافر جلويي حرف ما را قطع كرد و به راننده گفت: «آقا! من بايد سر خيابان سهيل پياده شوم. بلد نيستم. مرا همان جا پياده كن.»


    و راننده گفت: «به روي چشم! خيابان شهيد سعيدي يا به قول شما سهيل كمي جلوتر است.»


    گفتم: «آقاي راننده خيلي آن طرفي مي زني، ضمناً نوربالاهم مي زني، قيافه ات مثل همين هايي است كه اسمشان را روي تابلوها به جاي اسم كوچه ها و خيابان ها نوشته اند!»


   مسافر جلويي كه پياده شد راننده به من گفت: «تو هر طور راحتي، همان طور تصور كن، اما اين را مي دانم كه در اين كوچه پس كوچه هايي كه اسم «رفته هاي هشت ساله» را نوشته اند، آدم هايي زندگي مي كنند كه هرچند شايد يك پا نداشته باشند، اما پاي همه چيز ايستاده اند؛ پاي دين و ايمان و مليت شان، پاي ناموس ايران و حتي پاي «پاي» نداشته شان. اينها هرچند پا ندارند، اما جاي پاي آنها هنوز روي خاكريزها مانده است و اي كاش به جز اين تابلوهاي سر كوچه ها، رد پاي ديگري هم از آنها و رفقاي رفته شان در اين شهر مانده بود. اي كاش نام همه اينها را نه فقط روي تابلوها كه روي پلاك خانه ها هم مي نوشتند تا امثال من و تو كه هيچ وقت پلاكي به گردنمان نينداختيم و نمي توانيم حال و روز خانواده هايي كه جز يك پلاك و استخوان در تابوت، نشان ديگري از پدر ندارند را بفهميم، كمي بيشتر به حرف هايي كه مي زنيم و شايعه هايي كه خانه به خانه و دهان به دهان پخش مي كنيم، فكر كنيم.»


    گفتم: «آقا من همين جا سر كوچه بيست و دوم پياده مي شوم.»


    - مسير من هم داخل همين كوچه است. شما را مي رسانم.


    - پس من كنار پلاك 48 پياده مي شوم.


    راننده گفت: «خانه ما هم كنار خانه شما است. عجب قسمتي. حتماً حكمتي داشته است.»


    گفتم: «خانه شما پلاك چند است؟»


    - پلاك ندارد، اما 50 صدايش مي كنند!


    ماشين نگه داشت. يك دختر جوان با نگراني زياد به سمت ماشين آمد و گفت: «سلام بابا! ماسك اكسيژن را جا گذاشته بودي. خيلي نگرانت شدم.»


    و راننده گفت: «حالم خوب است بابا! برو از صندوق عقب عصايم را بياور.»


    آقاي 50 درصدي، آينه را بيشتر خم كرد. به چشم هايم زل زد و گفت: «سهميه و سهم دخترم از زندگي فقط خود من هستم. خود خود من!»

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:39 | لینک  | 

 

(داستان اين يادداشت ارتباطي با زندگي شخصي من ندارد)

مهدي جابري

جوان به كسي مي گويندكه بين 18 تا 29 سال سن داشته باشد و با اين حساب من سال آخر جواني‌ام را پشت سر مي گذارم و از سال بعد احتمالاً مي‌توانم به عنوان يك آدم باتجربه كه يك پيراهن بيشتر "پاره " كرده است، به ديگران نصيحت كنم.

-«پسرم! كجاي شلوارت پاره شده است؟ بده به من تا بدوزم!»

اين صداي مادرم است كه پاي چرخ خياطي نشسته و لباس‌هاي «آسيب‌ديده» اعضاي خانواده در طول يك هفته گذشته را ترميم‌ مي كند.

بگذريم! بعضي وقت‌ها باخودم فكر مي كنم كه من در طول اين 11 سال (18 تا 29سالگي) چقدر جواني كردم و چه‌قدر به من فرصت داده شد  كه جواني كنم. شايد مرور كوتاهي بر كليت اين سال‌ها بتواند جواب قانع‌كننده‌اي برايم فراهم كند.

سري به بسته كوچك شخصي ام مي زنم كه از سال‌ها قبل نشاني ها و يادگاري‌هايي را در آن گذاشته‌ام و حالا رفته رفته و سال به سال تبديل به صندوقچه خاطرات جواني مي‌شود.

گوشه صندوقچه عكسي است كه مرا به ياد «جواد، اكبر، ميثم و كامران» مي اندازد. اين عكس را زمان 18 سالگي وقتي كه تازه به پادگان اعزام شده بودم، «بهرام» از ما گرفته است. بهرام الآن دور ميدان آزادي از «مردم و ميدان» عكس يادگاري مي‌گيرد و كارش همين است. اكبر هم بعد از پايان خدمت ازدواج كرد اما همسرش به خاطر اعتياد و بيكاري اكبر تقاضاي طلاق كرد و از هم جدا شدند.

ميثم اما بعد از خدمت سربازي ادامه تحصيل داد و الآن دانشجوي دوره دكترا است و به قول خودش اگر يك شغل مناسب پيدا كند مي‌تواند به خواستگاري دختر موردعلاقه‌اش برود.

جواد اما چند ماه مانده به پايان خدمت، به دلايل نامعلومي در پادگان مريض شد و از دنيا رفت. هيچ كس هم نفهميد چرا اين طور شد. دكتر مي گفت تغذيه ناسالم به همراه فكر و خيال موجب مرگش شده است.

من اما احساس مي كنم كه از همه آنها خوشبخت‌تر هستم. كارم اين است كه هر روز خريد خانه را انجام مي دهم و بعضي وقت‌ها با پدرم به مغازه مي رويم و به عبارتي «مفتي و مجاني برايش شاگردي مي كنم. »

كنار اين عكس يادگاري، فتوكپي كارت پايان خدمتم را گذاشته ام چون اصل آن را چند ماه پيش گم كردم. قضيه از اين قرار بود كه يك روز براي نقد كردن چك به بانك رفتم و شناسنامه همراهم نبود. متصدي باجه گفت كه كارت پايان خدمت را براي نقد كردن چك 50هزار توماني قبول نمي كنيم. من هم حواسم نبود كه كارت را از روي پيشخوان بردارم و همان جا ماند و نيست شد. (همان بهتر كه نيست شد چون به اندازه ۵۰ هزار تومان براي من اعتبار نداشت.)

گوشه ديگر صندوق يك زنجير به چشم مي خورد كه اين هم يادآور «دوران جاهلي» من و رفقا است كه هر از گاهي دم غروب هنگام تعطيل شدن دبيرستان دخترانه سر كوچه، به آنجا مي رفتيم و وسط راه هم كمي زنجير مي چرخانديم ...

نگاهم به يك پاكت نامه مي‌افتد كه داخل آن يك كارت تبريك بدون مناسبت (!) و يك نوشته است. ترجيح مي‌دهم آن را باز نكنم چون اين هم يادآور خاطرات دوران جواني است و حال كه يك سال به پايان اين دوره مانده، بهتر است با بازكردن و خواندن آن،‌خاطرم را آزرده نكنم. البته همه‌اش تقصير خودم است اگر كار مي كردم و اندكي درآمد داشتم، 5-4 سال قبل به «آرزو»ي خودم مي‌رسيدم و الآن بچه‌ها از كولم بالا مي‌رفتند!

-«پسرم ! دوباره به سرت زد و رفتي سراغ اون صندوق لعنتي؟! به جاي اين كارها برو يك كيلو سبزي خوردن و يك بسته رشته آشي از مغازه بگير.»

فكر نمي كنم نياز به معرفي باشد. اين همان صداي مادرم است كه انگار كار خياطي‌اش تمام شده. اما بد نيست كه الآن هم چندخط بنويسم و براي يادگاري، داخل صندوق بگذارم: «اين آخرين سال جواني من است و از سال بعد بايد به دنبال «آسياب» بگردم تا موهايم را در آن سفيد كنم هرچند موي زيادي هم بر سر ندارم. روغن‌نباتي‌ها هم تازه اثرات خودش را گذاشته و در مقايسه با پدرم كه «بچه روغن نباتي نيست» كم آورده‌ام. پدرم 70 سال سن دارد اما چند وقتي است خيلي در خودش فرو رفته و  فكر و خيال مي‌كند. بارها به او گفته‌ام اين قدر فكر نكن! مثل من موهايت مي‌ريزد! و او يك روز سفره دلش را پيش من باز كرد و گفت: «پسرم! اگر كسي را از فاصله 20 متري ببينم، چهره‌اش را تشخيص نمي‌دهم. فكر كنم چشم‌هايم ضعيف شده است. زانوهايم چند هفته‌اي است كه «تق‌تق» صدا مي‌دهد. پدرت پير شد!»

من هم عينك را از روي چشم‌هايم برداشتم و گفتم: «من براي چند روز ديگر نوبت دكتر متخصص دارم. شما را هم با خودم مي‌برم تا نگاهي به زانوهايت بيندازد.» و پدرگفت: پير بشي جوان!»

-«پسرم! يكي در خانه را مي‌زند. ببين چه كار دارد.»

به حياط مي روم و درخانه را باز مي كنم. دختر همسايه است كه برايمان آش نذري آورده.  چشم‌هايم را مي‌بندم و كاسه "داغ" آش را از روي سيني‌اش بر مي دارم.

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 17:39 | لینک  | 

 

 

نون خشك مي خرم!

دمپايي پاره!

پلاستيك!

آهن!

نون خوووووووووشكيه! نون خوووشك!

آجر!!!

روزنامه!

كاغذ!

 

- آهاي آقا! صبر كن. نون خشك و آجر ندارم اما "نون آجر شده" خيلي دارم. راستي يك سال روزنامه و كاغذ توي خونه دارم (از ۱۷ مرداد سال قبل تا ۱۷ مرداد امسال). روزنامه كيلويي چند مي خري؟

مرد نگاهي به روزنامه هايي كه دستم بود انداخت و گفت:  همشهري و ايران و رسالت و جام جم و ... رو نمي خرم. چون من روزنامه رو به سبزي فروشي ها ميدم. اون ها هم حاضر نيستن سبزي رو لاي "دروغ" و اراجيف بپيچن. ولي اگه روزنامه .... داري مي خرم.

روزنامه ها روي دستم مانده بود. نگاهي به اسم خودم انداختم كه به عنوان نويسنده، كنار يكي از مطلب ها چاپ شده بود.

گفتم: راستي آقا! "قلم" نمي خري؟؟!!

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:16 | لینک  | 

 

 

پايان THE END

 

 

بازيگران:

     محمدعلي ................................................ متهم رديف اول

     بهزاد ........................................................ متهم بي رديف

     محسن ۱ ................................................. متهم داماد

     محسن ۲ ................................................. متهم امين

     محسن ۳ ................................................. متهم باصفا

     عبدالله ..................................................... متهم

     محمد ...................................................... متهم معطر

   

 

كارگردانان:

گروه پشت صحنه

 

ذستياران كارگردان:

انصار پشت صحنه

 

نويسنده:

نظام بي نثر

 

برگرفته از داستان: خرس و خرگوش! 

 

تصويربرداران:

خبرنگاران خودي

 

صدابرداران:

چون قرار نبود صدايي به بيرون درز كند صدابردار وجود نداشت

 

گروه تداركات:

بي نام .................................................. مسئول چوب فرو كردن

بي نام ........................................................ چيز فرو كن بوگندو

بي نام ...................................................... حرف كش و اقرار گير

بي نام ......................................... مسئول و تامين كننده انگشت

بي نام ........................................................ مسئول خلق صحنه

بي نام ........................... مسئول فيلمبرداري صحنه هاي خلق شده

 

گروه گريم:

شخص ايكس .................................................. گريم كتك خورده ها

شخص ايكس ................................................. گريم غذا نخورده ها

شخص ايكس ........................ گريم محل اصابت چوب و انگشت و چيز

شخص ايكس ........................................................... گريم خرس

 

مسئول پيدا كردن خرگوش:

افراد گمنام

 

مسئول جايگزيني خرس و خرگوش:

افراد گمنام

 

اعتراف گيري از خرس:

X X X

 

با تشكر از:

هيچ كس

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:22 | لینک  | 

بابا هيچ وقت كوچك نبود

(داستان اين يادداشت ارتباطي با زندگي شخصي من ندارد)

نويسنده: مهدي جابري

 

«آقا اجازه! من دوست دارم وقتي بزرگ شدم راننده هواپيما شوم!»، «آقا اجازه! من بلدم تا عدد 10 بشمارم.» 
    

    يك، دو، سه...
    « دو دو تا: چهار تا، سه سه تا: 9 تا، چهار چهار تا: 16 تا....»
    

    هفده، هجده، نوزده...
    «علم بهتر از ثروت است و من مي خواهم بعد از پايان مكتب خانه باز هم درس بخوانم و وقتي بزرگ شدم ستاره شناس شوم و درباره آنها چيزهاي زيادي ياد بگيرم. من الان مي توانم ستاره ها را تا هزار بشمارم ولي پدرم مي گويد تو بايد وقتي 18 ساله شدي درس را كنار بگذاري و به سربازي بروي و 20 سالگي با دختر عمويت ازدواج كني.»
    

    بيست ويك، بيست و دو، بيست وسه...
    « از جلو نظام! خبر... دار! بشين،پاشو!... بشين پاشو! عقب ... گرد! ... قدم ... رو! يك، دو، سه، چهار ... يك، دو، سه، چهار ... با شمارش من به سمت ميدان تير! آماده! هدف! شليك!»
    

    سي ودو، سي وسه، سي وچهار...
    «تقديم با عشق!» و بابا عاشق شد، با همان شاخه گلي كه سال 42 به خانه دختر دلخواهش برد.
    - آقا اجازه! اين داستاني بود كه من با موضوع «وقتي بابا كوچك بود» نوشتم.
    

    سي وهشت، سي ونه، چهل، تمام!
    بابا چهل هزار تومان شمارد و بابت اجاره دو ماه به صاحبخانه داد. من هم دفتر انشايم را برايش بردم و گفتم: «هفته قبل آقا معلم گفته بود با موضوع «وقتي بابا كوچك بود» انشا بنويسيم. من هم نوشتم و امروز 20 گرفتم.»
    بابا نگاهي به من كرد، خنديد و گفت: «مي نوشتي آن بابايي كه 50 سال قبل در آسمان ها سير مي كرد و دوست داشت راننده هواپيما(!) شود، به آسمان برود و سر از كار ستاره ها دربياورد، حالاو هنوز روي زمين مانده است و صبح ها سر «زمين» مي رود، مي كارد و كشت مي كند و به جز خورشيد ستاره اي ديگر و به جز زمين، سرزمين ديگري نمي شناسد.»
    و بابا ادامه داد: روزي مي رسد كه انشايي با موضوع «وقتي بابا، بزرگ بود» مي نويسي!
    

     و من چند سالي است كه جمله آخر بابا را در آن روز با خودم تكرار مي كنم تا شايد از آن سردربياورم. اما اگر بخواهم درباره «وقتي بابا، بزرگ بود» بنويسم، شايد درباره «سخت» بودنش بنويسم، چون هيچ وقت گريه نمي كرد، حتي وقتي به خاطر كار و فعاليت از صبح تا شب، بيمار مي شد؛ حتي وقتي از عهده مخارج من و مامان و خواهرها و برادرهايم برنمي آمد؛ حتي وقتي سكه سكه كار مي كرد و روي هم مي گذاشت و بابت اجاره به صاحبخانه مي داد. بابا هميشه كار مي كرد و هيچ وقت «آخ» نمي گفت. سخت بود، شايد سخت تر از سنگ. بعضي وقت ها به او مي گفتم: «دكترها مي گويند گريه براي آدم خوب است، براي قلب، براي چشم ، براي خالي شدن» اما به خوردش نمي رفت، چون از بچگي به او ياد داده بودند كه «مرد گريه نمي كند، هيچ وقت!»

      به قول خودش از وقتي كه شعر «برو كار مي كن مگو چيست كار» را به او ياد داده بودند، 50 سالي مي شد كه «مي رفت و كار مي كرد و نمي گفت چيست كار!»
    بابا هرچند سخت بود اما وسيع بود و من هميشه افسوس مي خورم كه اي كاش بابا كمي گريه مي كرد. گريه برايش خوب بود. براي قلبش.
    و باباي من مصداق شعر شاعر بود: وسيع بود، و تنها، و سربه زير، و سخت.
    - «آقا اجازه! باباي من هيچ وقت كوچك نبود!»

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 17:40 | لینک  | 

دست های مادرانه

(داستان اين يادداشت ارتباطي با زندگي شخصي من ندارد)

مهدی جابری

"پسر! قند و عسل! شیرین مادر! پسر یکی یکدونه ... پسر! عصای دست مادر!"

با خودش حرف می زد. با خودش که نه، با من كه نوزاد چند ماهه او بودم. یک بار و دو بار هم نه، چند ماهی بود که با خودش، نه! با من حرف می زد و "دستانش" را لابلای موهایم می کشید.

مادر دهانش را همراه با من باز مي كرد و "آآ..." مي گفت تا شايد غذايم را با قاشق کوچکی که در دست او بود بخورم... و غذای مادر سرد شده بود وقتی  بابا سر سفره، غذایش را تا آخر خورده بود.

یادم نیست ولی عکس های قدیمی به من می گوید که کنج خانه و گوشه گوشه اتاق، سال ها قبل جایی بود که من به مدد مادر روی دو پای کوچک و ناتوانم می ایستادم و با "دست" زدن های مادر و "نی نای نانای..." گفتن هایش دو سه قدمی برمی داشتم. و نه فقط آن روزها بلکه همیشه دست در دست او پله ها را يكي يكي بالا مي رفتم و در چشمان مادر، نگراني را مي ديدم كه هميشه يك پله پايين تر از من ایستاده، مراقبم بود.

مادر ساعت به ساعت لباس هاي من را "آب مي كشيد" و  من روز به روز قد مي كشيدم و  بي آنكه آب شدن مادر را ببينم مي خواستم  يك باره به "دريا" برسم. سرم را بالا مي گرفتم و فکر می کردم "اين قد را خودم كشيده ام!" ولی مادر هیچ وقت از من "دست نمی کشید". خسته نمی شد.

مادر  هميشه بعد از نماز، "دست هایش" را بالا می برد و اول براي من دعا مي كرد و بعد براي بابا سجاده اي پهن مي كرد تا بابا هم بعد از نمازش براي من دعا كند.

یادم نمی رود که مادر "ساعت ها" روی پا می ایستاد و ناهار و شام آماده می کرد تا ما "نیم ساعتی" سر سفره دور هم باشیم ... و این کار هر روزش بود. روزهایی که چه زود سال می شدند و من و بابا بنا به عادت همیشگی، سال ها بود که یک کلمه را از بر کرده بودیم تا بعد از غذا بگوییم: "دست" شما درد نکند.

و من و بابا هیچ وقت نفهمیدیم که مادر چه قدر "دست هایش" درد می کند. دستانی که به لباس شستن، جارو کردن، غذا پختن و گردگیری خانه عادت کرده بود. دست هایی که همیشه هوای من را داشت تا زمین نخورم. دست هایی که خانه را همیشه "یکدست" و تمیز نگه می داشت.

 *

و حالا سال هاست که مادر با من حرف می زند، با من که نه، با خودش. با خودش هم نه، با خاطرات من و بابا و خودش.

مادر که روزهای جوانی و دست های مهربانش را به پای من ریخته است، حالا خاطراتش را یکی یکی از روی دیوار و از قاب عکس های کودکی من جمع می کند و این تنها کار او در روزهای تنهايي است.

نمی دانم مادر در سکوت چاردیواری قدیمی تنهاییش به چه می اندیشد. شاید در اندیشه من است. من، که این روزها بی توجه به مادر، سعی می کنم به نوزاد چندماهه ام یاد بدهم که چگونه "بابا" بگوید و البته فرزندم مثل دوران نوزادی من "بابا" را زودتر از "مامان" یاد می گیرد. انگار "بابا" راحت تر از "مامان" است!

مادر شاید به کنج خانه و گوشه گوشه اتاق های خانه ۳۰ سال قبل می اندیشد، همان جایی که من تازه راه رفتن را یاد گرفتم. و حالا آنقدر راه را رفته ام که فرسنگ ها از مادر دور شده ام.

مادر میانسال و "قد خمیده" من احتمالا در این اندیشه است که من چه قدر زود قد کشیدم و در اثنای آب شدن مادر یک باره به "دریا" رسیدم و چه قدر زود ازدواج کردم.

مادر این روزها بعد از نماز، دستان خود را بالا می برد و باز هم قبل از همه برای من دعا می کند و بعد برای بابا طلب آمرزش.

مادر من كه حالا حافظه خيلي خوبي ندارد، این روزها به روزهایی می اندیشد که با دست هاي مادرانه اش موهای مرا شانه می زد.

*

و تاریخ پر از مادرانی است که بی آنکه مورخ بداند، چقدر دست هایشان درد می کرد.

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 18:53 | لینک  | 

 

 

 

نگاه كردن به صفحه سفيد براي آرامش اعصاب مفيده. اون هم در كشور ما كه همه اعصاب ها كمي تا خيلي به هم ريخته ست و لازمه كه ما ايراني ها روزانه هر چند دقيقه يك بار به چند صفحه سفيد (بدون آرم) خيره بشيم و به خودمون بقبولونيم كه ... بالاخره همه چيز درست ميشه.

 

شما رو به ديدن چند صفحه سفيد دعوت مي كنم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 باي!

براي مشاهده صفحه های سفید بيشتر  اينجا و يا روي ادامه مطلب كليك كنيد (مخصوص اونهايي كه ديگه به آخر خط رسيدند و تحمل وضعيت موجود رو ندارند و خيلي سخت باورشون مي شه كه يه روز همه چيز درست بشه)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 17:44 | لینک  | 

 

پس از هفتاد و پنج روز اومدم تا يه چيزي بنويسم اما ...

نتونستم!!!

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:9 | لینک  | 

خبرنگارى سخت نيست!
 
[مهدى جابرى ]
 
قانون مى گويد كه «سخت» است اما كار من سخت نيست.
«سخت» مشاهده سختى هايى است كه آدم هاى خسته و سخت كوش با آن ساخته اند و در آن سوخته اند و همچنان هم.‎.‎.!
«سخت» براى من شنيدن درد است و مشاهده گوش هاى بى درد و آنهايى كه گوش خود را بسته اند به روى فرياد مردم و تظلم خواهى آنها.
اضطراب ها و استرس ها هرچند مرا «نيست» مى كند اما سخت «نيست».
«سخت» نيست اما «خسته» مى كند مرا وقتى كه «مى فهمم چه خبر است!» و نمى توانم بگويم كه «فهميده ام» و من به ناچار اعتراف مى كنم كه: نفهميده ام!
من از فرسوده شدن (درگير و دار تلاش براى فهميدن) هراسى ندارم. من از نامهربانى هاى ديگران (در ميان انبوه مصاحبه ها و گزارش ها) نمى ترسم. من از خطر و احساس نزديك بودن آن (در مأموريت هايم به هر جای ایران) نمى هراسم، اما مى ترسم از آن روز كه قلم من به وسوسه ديگران آلوده شود و «سخت» براى من همين است كه روزى جوهر اصيل خود را به زغال ساختگى ديگران بفروشم و مردم را سياه كنم! و آن روز، روز من نيست حتى اگر ۱۷ مرداد ماه باشد، روز خبرنگار!
 
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 13:27 | لینک  | 

راز سرمشق هاى معلم
براي روز پدر

(داستان اين يادداشت ارتباطي با زندگي شخصي من ندارد)

مهدى جابرى
 
«بابا نان داد، بابا آب داد» و من چه ساده مثل آب خوردن مى نوشتم و مى خواندم و بابا را «بخش» مى كردم؛ بابايى كه دو بخش بيشتر نداشت و آن دو بخش هم خودش نبود، بلكه «آب» و «نانى» بود كه او سر سفره ما مى گذاشت.
ايستگاه ۱۵ خرداد!
و بابا در ميان اجبار سرمشق هاى معلم، آب مى آورد و نان مى داد و بى آن كه من بدانم، آرام ـ آرام و نم نم «آب» مى شد، بخش بخش مى شد و من هيچ وقت نفهميدم كه پدر، قبض هاى «آب» را چگونه پرداخت مى كرد و چگونه «نان» درمى آورد از تنور داغ روزگار، براى من، برادرم و خواهرم.
مولوى
و من چه ساده مى خواندم كه «برادر انار دارد» بى آن كه بدانم انار را بابا براى او خريده است؛ هر چند تقصير من نبود، چرا كه هيچ جاى كتاب اين را ننوشته بود و جالب اين كه راز همه اين سرمشق ها و درس ها حتى در كتاب هاى راهنمايى، دبيرستان و دانشگاه هم فاش نشد.
ترمينال جنوب
پدر هر جمعه دست مرا مى گرفت و مى برد به جايى كه نامش قطعه بود و او در رديف ۱۹ آرام آرام گريه مى كرد و من بچه تر از آن بودم كه راز اين اشك ها را جويا شوم.
على آباد
و من روز به روز قد مى كشيدم و بابا مثل روزهاى دبستان من، تجزيه مى شد: «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»، «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»! و من هر روز گستاخ تر از ديروز معتقد بودم كه همين چهار حرف تكرارى، كوچك و بى كلاه هم از «سر» بابا زياد است!
حرم مطهر
يك لحظه به خودم آمد. بايد از قطار مترو پياده مى شدم. خارج شدم. تاكسى ها برايم بوق مى زدند اما من كه دست در جيب، پول خردهايم را مى شمردم، پياده تا قطعه ۸۶ رفتم. باباى چهار حرفى من، بى آن كه حرفى براى گفتن داشته باشد، آرام تر از هميشه در رديف ۲۰ آرميده است.
بابا ديگر غم نان ندارد و حالا انگار نوبت من است كه براى پسرم آب بياورم، به او نان بدهم و او مرا با حركت دست هاى كوچكش «بخش» كند و من با ضرب حركت اين دست ها، تجزيه شوم: «بـ كوچك، الف بى كلاه، بـ كوچك، الف بى كلاه»!
و من كه خود قدر پدر را ندانستم، به پسرم چه بگويم ! شايد او نيز روزى در يك قطعه از اين زمين كوچك، در رديف ۲۱ راز سرمشق هاى معلم را كشف كند!
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:33 | لینک  | 

 
كارهاى كودكى، كودك كار

   

  

مهدي جابري
 
«صد و بيست و يك، صد و بيست، صد و نوزده.»
پسرك گريه نكن. شايد «جمع» شدى و «سامان» گرفتى. شايد جمع آورى ات كردند و ساماندهى شدى!
 
«صد و هشت، صد و هفت، صدو شش.»
تو چه مى دانى پسرك! شايد تو را بردند و گفتند كه : «ديگر كار نكن، حقوق ماهانه ات را مى دهيم. خرج پدرت هم با ما. به مادرت هم بگو بيايد. سفره شهر باز است. تو كه خرجى ندارى.»
«صد، نود و نه، نود و هشت.»
پسرجان! مرد آينده! مرد كه گريه نمى كند. هرچند تو هنوز مانده تا بفهمى كه چرا مرد با درد «هم قافيه» است و «رديف» اين شعر كجاست و آيا اصلاً قصه تو رديف دارد تو چه مى دانى شايد در بودجه شهر برايت «رديفى» پيدا شده است كه دخل و خرجت از اين به بعد جور شود، رديف شود و تو در رديف آن همسن و سال هايت قرار بگيرى كه دست پدر در دستشان است نه مأمور، و دست مادر، سرشان را نوازش مى كند نه مأمور و مددكار.
 
«نود، هشتاد ونه، هشتاد و هشت.»
پسرك! جاى تو در اين چهار راه خالى است. دلم برايت لك زده و شيشه ماشينم چه قدر لك برداشته و تو اين بار نيستى تا روى آن «ها» كنى و دستمال «گاز پاك كن» مادرت را روى آن بكشى.
پسرك! كار كردنت يك جور دل آدم را آتش مى زند و كار نكردن و نبودنت بدن آدم را سرد مى كند، در اين فصل گرم كه بهارش را تو نفهميدى و من به هدر دادم.
«شصت و يك، شصت، پنجاه و نه.»
مرد فردا! آقاى خودت! براى كار كردن زود است. تو بايد اول به مدرسه مى رفتى و «علم» بهتر است يا «ثروت» را ياد مى گرفتى و بعد «كار» را انتخاب مى كردى.
«چهل و سه، چهل ودو، چهل و يك.»
پسرك! برخيز! تو را جايى مى برند كه شايد ساعتى ديگر رهايت كنند. مثل هميشه! شايد ديگر رهايت نكنند براى هميشه. شايد بسته به سن و سالت، فكرى به حالت كردند تا ديگر به خيابان برنگردى، تا هميشه.
 
«چهل، سى و نه، سى و هشت.»
اين چراغ قرمز لعنتى چه قدر دير سبز مى شود وقتى تو نيستى لابه لاى اين ماشين ها، پشت چراغ، سر اين چهارراه.
«سى و هفت، سى و شش، سى و پنج.‎/.»
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 12:42 | لینک  | 

 

كودك در كلاس درس نشسته بود. معلم به بچه ها سرمشق مي داد.

كودك سرش روي ميز، آرام خوابيده بود كه معلم سرمشق او را روي يك دفتر كاهي مي نوشت.

كودك در حياط مدرسه مي دويد، به دنبال كيف و كتابش كه بچه ها آن را براي يكديگر پرت مي كردند.

كودك در سكوت "دفتر مدرسه" گريه مي كرد، وقتي كه ناظم برگه احضار والدين را (به خاطر افت تحصيلي) به او مي داد.

*****

در آلونكي محقر و كوچك، مردي ميانسال كه از درد به خود مي پيچيد، زير پتو نشسته بود

بدنش سرد بود. استخوان هايش درد مي كرد.

*****

زني زير سايه درخت در كنار خيابان نشسته و كلاه همسرش را مقابلش گذاشته بود. درون كلاه سكه هاي ۲۵ و ۵۰ توماني به چشم مي خورد.

كمي آنطرف تر كودكي بود كه زير آفتاب، كلاهش را روي سرش گذاشته و در حالي كه "دفتر كاهي اش" را زير بغل داشت، به دنبال چراغ قرمز بود تا شاخه هاي گلي كه در دست دارد، به آدميان پشت چراغ بفروشد.

*****

شب بود. زن به آلونك محقرش بازگشت. مرد كه از درد به خود مي پيچيد با صداي لرزان گفت: "ژن! پش اين پشر چرا نمياد؟ از صبح تا حالا فقط گير يك گرم هشتم!"

راديويي قديمي گوشه آلونك بود و اخبارگو اخبار مي گفت: "كودكان خياباني از امروز جمع آوري شدند."

.......................................

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 12:16 | لینک  | 

 

اينجا را براي خودم مي نويسم تا يادم باشم!

تو را به خدا نخوانيد...!

براي خواندن، مطلب زياد است و فرصت، زيادتر!

 

*ايستادن در بيابان،

و فرياد زدن،  

و جوابي نشنيدن،  

و به اين كار ادامه دادن،

 

قدرتي مي خواهد خارج از توان بشر. بشري كه هرچه باشد و هر كه باشد، آخر مي شكند.

... و من شكستم.

نه اينكه چيزي را شكسته باشم! (شكسته شدم.)

شكستم تا ثابت كنم كه انسان شكستني است!

 

تا ثابت كنم كه در بيابان نمي توان ايستاد

و فرياد زد

و جوابي نشنيد

و به اين كار ادامه داد.

 

در بيابان بايد به خاك بنشيني

و ساكت باشي

و انتظار پاسخ سكوتت را نداشته باشي

و...

ادامه ندهي!

 

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 18:38 | لینک  | 

 

هر ازگاهي لازمه كه يه كم سكوت... و فكر كنيم.

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 14:33 | لینک  |